تبليغاتX
کرم کتاب

زمان گاهی به جای گذشتن،
در نقطه‌ای نخ‌کِـــــــــــــــــــــــــــــــش می‌شود
!

:: چهارشنبه 1391/02/27 - کرم کتاب


دل م بهار را می خواهد و قدم زدن در جمشیدیه و دست های تو!


:: سه شنبه 1391/02/26 - کرم کتاب

                                                                                                    بهار من فقط به یاد تو می‌گذرد
                                                                                                                                          به‌خاطر تو...

این روزها زیاد از خاطرم می‌گذری،

یاد نگاه‌ت در ازدحام بی‌نهایت آدم‌ها؛
مرا،
تا آخر همه زمستان‌ها[ی عمرم] بس.

می‌دانی!
سی و دو حرف هم کم است برای من که از تو بگوی‌م،
و حواس شش‌گانه‌ام.

حتا،
رنگ‌ها هم یاری نمی‌کنند برای هر چه تخیل از تو،
و
صداها برای هر چه طنین که از چشم‌های تو در من [این‌چون‌این] روان شده...

سحر تو هر چه بود یا نبود؛
این روزها،
تنهایی مرا لب‌ریز کرده است.



پ.ن: هر چند پاییز است؛ احساس بهار را دارم!

:: جمعه 1391/02/22 - کرم کتاب


Someone will NEVER EVER be forgotten.

:: پنجشنبه 1391/02/21 - کرم کتاب


وقتی زبان مادری‌ات فقط
۱٢٧ فعل داشته باشد که مستقيم صرف می‌شوند، وقتی هزاران فعل ديگر را بايد به کمک فعل معين صرف کرد، و اين فعل هم درست همان فعلی باشد که برای عمل هم خوابگی به کار می‌رود، آن وقت زبان خيانت کار می‌شود...*
*رضا قاسمی- وردی که بره‌ها می‌خوانند

:: چهارشنبه 1391/02/20 - کرم کتاب


آدمی زاد فقط با آب و نان و هوا نيست كه زنده است،
اين را دانستم و می دانم كه آدم به آدم است كه زنده است؛
آدم به عشق آدم زنده است!

*کلیدر-محمود دولت آبادی

:: سه شنبه 1391/02/19 - کرم کتاب


دل م می خواد یه جای بکر داشته باشم که اون جا همه حرف هام را بزنم و هیشکی هم به اون دست رسی نداشته باشه! دنیای مجازی و اینترنت و شبکه های اجتماعی و اسمارت فون و ... برا آدما حریم شخصی نگذاشته ن! هر چه قدر هم که سکیوریتی ها و پرایوسی ستینگ ت را شدید کنی و حواس ت را جمع کنی، باز هم می بینی که دیگه هیچ جا به معنی واقعی تنها نیستی! شاید هم گریزی نیست از این جریان سریع تکنولوژی.
دل م می خواد مثل 14 سالگی یه دفتر خوشگل خاطرات داشته باشم که تنها بیم خوندن ش از طرف برادر کوچیکه باشه که اون هم کیلومترها دوره و به هر حال، این نگرانی هم خود به خود رفع شده! شاید شروع کنم صفحه های پر نشده باقی مونده ش را از کلمه و احساس و خاطره لب ریز کنم تا تفریحی باشد برای روزهای دور که خوندن و یادآوری شون لب خندی غلیظ برام به ارمغان بیاره...

:: دوشنبه 1391/02/18 - کرم کتاب


"شوهر من يک تمساح است. الان مدت‌هاست از او برای تزيين خانه استفاده می كنم. يعني از وقتي چند ميهمانی رفته‌ام و ديده‌ام آدم‌ها اتوهای زغالی را توی بوفه‌ي ظرف‌های شان می گذارند، يا چراغ‌نفتی های پنجاه سال پيش را توی اتاق پذيرايی كنار تلويزيون‌های چهل اينچ آويزان میكنند يا صندوقچه‌های مادربزرگ شان را آورده‌اند وسط اتاق، روي ش پوست پلنگ انداخته‌اند و يک ديزی سنگی هم روی ش گذاشته‌اند، فكر كرده‌ام يک تمساح هم می تواند تزيين قشنگي باشد برای خانه.
تمساح م را گذاشته‌ام كنار چراغ پايه‌بلند بلژيكی، روی كاناپه‌ای سبز و دراز كه مخصوص خودش داده‌ام درست كنند. گاهی هم می گذارم ش روی ميز ناهارخوری.
اين كه چه طور شد من زن يک تمساح شدم، قصه‌ای طولانی و پيچيده ندارد. همين‌جوری شد ديگر. خودبه خود پيش آمد. به قول خاله خانباجی ها: پيشونی، كجا منو می شونی ..."*
* تمساح بودایی نیوزاندی محبوب من- آسيه نظام شهيدی- نشر هيلا

:: شنبه 1391/02/16 - کرم کتاب


تهران مانند زنی است که پاهای ش را روی هم می گــــرداند و سیگار «کنـت» می کشد، عینک دودی می زند و «ودکالایم» می خورد؛ «بی کینی» می پوشد و حمام آفتاب می گیرد، اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از اُملّی و سبک مغزی و حمق و پرمدّعایی و شلختگی و ورّاجی او، آدم تا سر حدّ مرگ ملول می شود...!
*کارنامه چــهل ساله - دکتر محمد اسلامی ندوشن


:: چهارشنبه 1391/02/13 - کرم کتاب


 تو مثل کهربايي!


:: سه شنبه 1391/02/12 - کرم کتاب

+
رسم خوشايند پيشنهاد كتاب: از پائولو كوئليو متنفرم!
حمیدرضا امیدی سرور از جمله معدود آدم‌هایی است که هنوز شور و حال نوشتن، عشق به ادبیات و نویسنده و دنیای تلخ داستان، در حرکات و رفتار و کلامش پیداست. از آن‌هایی که در بدترین شرایط ممکن می‌نویسد و در بدترین شرایط ممکن، نخستین کتابش را در نشر آموت منتشر کرده است؛ «از پائولو کوئلیو متنفرم».
این رمان ۴۰۰ صفحه‌ای، فقط و فقط حاصل عشق نویسنده‌اش به دنیای داستان و نوشتن است و صرف نظر از این که چه‌قدر خوب یا بد است، چه‌قدر جدی و قابل بحث است، چه‌قدر حرف تازه‌ای دارد، یا حتی چه‌قدر به عنوان یک رمان، قاعده‌مند و درست نوشته شده است، نشان می‌دهد هنوز هم می‌توان آدم‌هایی را پیدا کرد که لابه‌لای کار شبانه‌روزی و نبرد تن‌به‌تن با زمان و زیست، مسحور رؤیای نوشتن، به کلمات دل می‌بندند…

«از پائولو کوئلیو (که نمی‌دانم همین طور درست است یا کوئیلو) متنفرم» پر است از فضاها و موضوعات و دل‌مشغولی‌های قشر شبه‌روشنفکر متوسط، یعنی بیش‌ترِ ما! همان‌هایی که پاتوق‌شان زمانی سینما «عصر جدید» بود و فروغ و شاملو می‌خواندند و به «کافه‌قنادی فرانسه»، روبه‌روی «سینماسپیده» می‌رفتند… عشق برای این‌ها به شدت با موضوعات فکری و هنری مخلوط بود. گفت‌وگوهای‌شان با کتاب و سینما و موسیقی شروع می‌شد و بعد، به رخت‌خواب می‌رسید! رخت‌خواب‌هایی که در اتاق خواب خانه‌ی مشترک‌شان قرار گرفته بود و… عشق‌های فرهنگی-هنری سرشان به دیوار می‌خورد و فقط با نشستن سرِ سفره‌ی عقد بود که کام‌یابی حاصل می‌شد. ازدواج‌هایی که از هر ۱۰ تا ۹ تایش سرنوشتی جز طلاق فرهنگی-هنری نداشت…
حالا البته دردهای مشترک تغییر کرده است و نسل تازه، یا مستقیم سر از رخت‌خواب درمی‌آورند یا برای گرم شدن، از سیاست و «من و تو» و «بی‌بی‌سی فارسی» حرف می‌زنند. البته امیدی سرور که خودش از «نسل سینما عصرجدید» است، نسلی که ساعت‌ها برای دیدن فیلم «نوبت عاشقی» محسن مخملباف و «سولاریس» آندره تارکوفسکی در جشنواره فیلم فجر، در صف‌های طویل سینما بهمن ـزیر برف و باران‌ـ ایستاده، پائولو کوئیلو را از روزگارِ کمی ‌جلوتر وام گرفته است. نویسنده‌ای که زمانی توانسته بود جای میلان کوندرا را در «نسل عصر جدید» بگیرد و موضوع مشترکی باشد برای جوانان شبه‌روشنفکر در مسیر کافی‌شاپ و رخت‌خواب! این انتخاب هوشمندانه‌ای است. پائولو کوئیلو برای این یکی‌دو نسل، تنها یک نویسنده نیست؛ یک مفهوم است. مفهومی پر از خاطره و حرف و نگاه و باقی قضایا!…

بگذریم!

«از پائولو کوئلیو متنفرم» کتابی است با چنین موضوعاتی.


:: سه شنبه 1391/02/05 - کرم کتاب


چند قدم آن طرف‌تر از کلبه مستراحی بود و درش به شکل فجیعی باز مانده بود.
داخل مستراح جلوه یک صورت انسانی را داشت و انگار داشت می‌گفت: "آن پیرکی که منو ساخته 9745 بار این‌جا ریده و حالا مرده و من دیگه نمی‌خوام کسی دست‌ش به من برسه. اون آدم خوبی بود. منو با عشق و علاقه ساخت. تنهام بذار. من حالا یادگار اون ما تحت نازنینی‌ام که کلک‌ش کنده شده. هیچ راز و رمزی این‌جا نیست. برای همینه که در بازه. اگه ریدن‌ت گرفته، مثل گوزن‌ها برو لای بوته‌ها*".
*صید قزل آلا در آمریکا-ریچارد براتیگان

:: سه شنبه 1391/01/29 - کرم کتاب

بالاخره باران بارید...

:: سه شنبه 1391/01/29 - کرم کتاب

زیر برف سفید کلمات دوش می‌گیرم!
+ 
می‌توانم بی‌فاصله بنویسم. بی‌هیچ درنگی. حالا مطمئن شده‌ام که نوشتن در ناامیدی
ِ بسیار و آن‌گاه که در برابر زندگی روزمره کاملن از پای در آمده‌ایم شکل می‌گیرد. هم‌چنان که ویرجنیا وولف این‌گونه معتقد بود. من نمی‌توانم از پولِ بسیار حرف بزنم اما می‌توانم از کلماتی بسیار حرف بزنم و زنده بمانم. شاید تنها علت زنده ماندن این است که هنوز کتاب‌های خوبی برای خوانده شدن وجود دارند. آ‌ن‌ها در قفسه‌های‌ند. جایی نمی‌روند. کلمات‌شان جابه‌جا نمی‌شود. این‌ها به من امیدواری می‌دهند. کتاب‌ها خیانت نمی‌کنند. می‌شود روی آ‌‌ن‌ها حساب کرد. همین‌جاست که می‌شود گفت آ‌ن‌چه ‌در کتاب‌ها اتفاق می‌افتد بسیار سالم‌تر از واقعیت است. واقعیت، به شدت آسیب دیده است. پناه‌گاهی برای خود نمی‌یابم. وقتی واقعیت ناامیدمان می‌کند به نوشتن رو می‌کنیم. آدورنو درست و دقیق می گوید که وقتی خانه‌ای ندارید نوشتن خانه‌ی شما می‌شود. این خانه با تمام وسعت‌ش از آنِ من است. خانه‌ای که هیچ شکل خاصی ندارد. یک صفحه‌ی سفید و قلم برای نوشتن. نوشتن تا ابد. شاید نوعی خوش‌بختی باشد. به‌تر است این خوش‌بختی را از واقعیت ِ آسیب‌دیده حفظ کنیم. گاهی می ترسم پرنده‌ای که در یک تابلو نقاشی مربوط به هزار سال قبل است و بر دیوار خانه میخ کرده‌ام ناگهان از وحشتی که در روزمرگی‌های ماست پرواز کند و برود. لازم نیست حتمن چیزی نوشته باشم که فراخور ذهن مخاطب باشد. اما لازم است بنویسم. بی هیچ ذهنیتی یا روایتی. ناامیدی به‌ترین دلیل است. زیر برف سفید کلمات دوش می‌گیرم.

:: یکشنبه 1391/01/27 - کرم کتاب


امروز در پياده‌رو به ياد روزهای رفته افتادم و يادم افتاد آن روز را كه رو‌به‌روی دانشگاه پايم به آسمان گير كرد و افتادم، روزی كه آب بينی من، پايين و خنده‌های تو بالا بود، يادش به خير! اين اولين تفاهم ما بود...*
*سوت سکوت (مجموعه شعر طنز)- عباس تربن- نشر جیحون

:: شنبه 1391/01/26 - کرم کتاب


بعضی چیزا درست موقعی که منتظرش نیستی میان سراغ ت! درست اون وقتی که دیگه بهش نیازی نداری! درست مثل نوش دارو ولی بعد از مرگ سهراب!

:: شنبه 1391/01/26 - کرم کتاب


یک روزِ آفتابی را انتخاب کن
خودت را سریع به خانه برسان
راحت‌ترین مبلِ خانه را انتخاب کن
پرده‌ها را کنار بکش (اتاق نباید تاریک باشد)
در زیباترین فنجانی که داری قهوه بریز
و در آرامش کامل
در روزِ روشن
به دور از استرس‌های خارج از خانه
تمام عکس‌های‌ش را پاره کن
تمام خاطرات‌ش را یکی‌ یکی‌ دور بریز (نیازی به مرورِ دوباره هم نیست)
تمامِ کلمات راست و دروغ‌ش را از ذهن‌ت پاک کن (در هر صورت فرقی‌ نمی‌کند)

بعد با شکوهِ تمام چروکِ لباس‌ت را مرتب کن

مثلِ آدمی‌ که هیچ وقت عاشق نبوده
مثلِ آدمی‌ که همیشه تنها بوده
از خانه بزن بیرون
بگذار زندگی‌ یک نفسِ راحت بکشد
(بی‌ انصاف ... ببین آدم را وا میداری چه چیزهایی بنویسم ...)*
*نیکی‌ فیروزکوهی

:: چهارشنبه 1391/01/23 - کرم کتاب

هنوز هم یاد نگاه‌ش‌ مرا برای شاعر شدن بس است!

:: چهارشنبه 1391/01/16 - کرم کتاب

چه خوب است
که
مخاطب خاص شعرهای یک شاعر باشی.

او؛

اول همه شعرهای‌ش بگوید:
"تقدیم به تو".

تو؛

الهام ناخودآگاهانه شاعر باشی،
و بی آن‌که خود بدانی،
مدام از خیال شاعر بگذری!

:: چهارشنبه 1391/01/16 - کرم کتاب

من قبول میکنم که کسی را صدا زدم
رسیدم
به تمام دست‌م
ولی دیگر باور نمی‌کنم
تا من تمام رفتن‌ها و آمدن‌ها را ببینم
که بتوانم برای کسی بگویم
چرا رها کردم
چرا نخواستم
حرف‌ها را با پچ‌پچ بگویم
که کسی این در را بیش‌تر باز کند
*احمدرضا احمدی

:: چهارشنبه 1391/01/16 - کرم کتاب

آندره آ : اون رفت. باید می‌دونستم این‌جوری میشه.
اینگرید : خودتو سرزنش نکن، تو عاشق‌ش شده بودی.
آندره آ : حالا دیگه می‌تونم بگم تجربه اول‌م نیست.
اینگرید : ناراحتی؟
آندره آ : آره!
اینگرید : عادت می‌کنی.
آندره آ : نمی‌خوام فراموش‌ش کنم.
اینگرید : عادت می‌کنی، ولی فراموش‌ش هم نمی‌کنی.

*برگرفته از نمایش‌نامه "تجربه‌های اخیر" از امیررضا کوهستانی

:: سه شنبه 1391/01/15 - کرم کتاب


ما دلمان برای هم تنگ شده، با بهانه‌یی ساده نشسته‌ایم كنار دستگاه تلفن. دست‌هایمان با هم می‌روند طرف گوشی. بوق اشغال می‌شنویم. یكی از ما به فكرش می‌رسد گوشی را بگذارد و به آن‌یكی فرصت شماره‌گیری بدهد. آن‌یكی هم با همین فكر گوشی را می‌گذارد. تلفن زنگ نمی‌زند. از كنار دستگاه بلند می‌شویم. یكی از ما تمام روز توی زندگی آن‌یكی سرک می‌كشد. آن‌یكی سرک‌های این‌یكی را می‌بیند، لبخند می‌زند و خودش هم توی زندگی آن‌یكی سرک می‌كشد و می‌بیند كه آن‌یكی لبخند می‌زند. شب تصمیم می‌گیریم روز بعد، بی‌بهانه زنگ بزنیم. فردا هر دو می‌نشینیم كنار دستگاه تلفن. با هم دست‌هایمان می‌روند طرف گوشی. بوق اشغال می‌شنویم ...
*نامتعارفه آقای مترجم!- فرخنده حاجی‌زاده


:: دوشنبه 1391/01/14 - کرم کتاب


خاطره ای در درون م است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توان ش را نیز:
برای م شادی است و اندوه.
در چشمان م خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غم گین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده است.
می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می کنند، بی آنکه روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی.
*آنا آخماتووا

:: یکشنبه 1391/01/13 - کرم کتاب


دوست داشتن یعنی این‌که تو زل بزنی تو چشمام و من خنده‌م بگیره...

:: پنجشنبه 1390/12/25 - کرم کتاب


یاد جمله‌ی اول کتاب سووشون افتادم:
« تقدیم به دوست که جلال زندگی‌م بود و در ماتم‌ش به سووشون نشسته‌ام.» حالا خودش پیوسته به دوست‌ش. حتمن دارند با هم در کوچه پس کوچه‌های اورامان قدم می‌زنند. حتمن جلال به سیمین می‌گوید: « تا حالا کسی بهت گفته صدات مثل مخمل می‌مونه؟»

:: دوشنبه 1390/12/22 - کرم کتاب