آدمها در چند حالت٬ زیاد آپدیت میکنند٬ یکی از این حالتها وقتیست که از تمام بدبختیهای پایاننامه نجات یافته باشند! پس فعلن منتظر نباشید٬ چون من حالا حالاها دفاع نمیکنم.
پ.ن: خوش بهحالت حسام. برو حالش و ببر!
پ.ن: این روزها همیشه دیرمه.
پ.ن: پیشنهاد میکنم حتمن کافه پیانو را بخونید!
پ.ن(۱): تازه فهمیدم با کافکا اصلن تفاهم نداریم.
پ.ن(۲): هیچوقت فکر نمیکردم جزوهی لعاب و رنگ یه روزی به دردم میخوره!
پ.ن: چهقدر منتظر یه معجزهام...
نامهای در جيبم
و گلی
در مشتم
پنهان است.
غصهای دارم
با
نیلبكی
سر كوهی
گر نيست
ته چاهی
تا برای دل خود بنوازم*
*حسین منزوی
پ.ن: دیشب، صد فيلم مشق شب (عباس كيارستمی) را گذاشته بود، خيلی جالب بود٬ پسری که برای هر نمرهی ۲۰ یه دونه شیرینی میخواست یا بچههایی که همه٬ بدون استثنا٬ معنی تنبیه را میدونستن و خیلیهاشون اصلا نمیدونستن تشویق چیه! با وجود اینکه اين فيلم سال 66 ساخته شده و من سال 68 رفتم مدرسه اصلا نتونستم شرايط اون بچههای کلاس دومی را درک كنم... پدر يكی از همون بچهها هم گفت كه با اين سيستم آموزشی، اين نسل يه نسل خمودهی افسرده ميشه، واقعا اينطوری نيست؟
هيچ فرقی نمیكنه آخرين مهلت انجام يه كار کی باشه، بههرحال من آخرين لحظه اقدام میكنم!
پ.ن: تا شنبه وقت هست که مقالهم را بفرستم واسه کنگرهی مهندسی شیمی ... آره فعلا که وقت هست٬ پس میشه رفت کافه هنر و اینترنت وایرلس و چاکلت گلاسه و بحث شیرین غیبت و ...
کاش
ابرهای سپید پنبهای٬ هی از خیالم بگذرند
که ديگر فکرهای دلگیر خاکستری نکنم.
امروز٬ مثل زهرِمار تلخ شدهام!
انگار تازه از اینجا رد شدهای٬ هنوز بوی خوشت مانده.
کاش از همین راه برگردی٬ کاش بگویی سالها منتظر این لحظه بودی٬ کاش دروغ بگویی٬ دروغکی بگویی دوستم داری...
باد میآید و عطر پنهانیات را میپراکند.
هیچوقت٬
هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد.
امشب دلی کشیدم٬
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم٬
در زیر آواری از رنگها
ناپدید ماند.*
*حسین پناهی
پ.ن: آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند.
به دیوار تکیه میدهم٬ تختهی نقاشی را روی شیب پاهایم میگذارم و سعی میکنم خودم را از این تاریکی کورکننده خلاص کنم.
فکرم را کالبدشکافی میکنم٬ فقط با یک مداد سیاه